جرم من این است
بودنم اینجا
انسان
عاشق فصل و بهار و سبز زندگی
و آبی آسمان دیدگان تو
آنسان
که دیده ی افق به سوی فصل های پر گل دشت و دمن
می نگرد
تشنه و شیدا
وجرم من این است
سرشارسپاس لطف بهاری
سرشار سبزه و باغ و دانه وگندم
سرشار هی هی چوپان و زمزمه ی کوچیان بازآمده از برف
بر درخت صبح
- فاخته و ساری و پرستو و بلبل
سرشار شبدر و شیلبی
سرشار نسیم و عطر بید و چنار
سرشار سنجد و جنگل
نه آرزوی آمدن کوچ کرگسان شوم
شهنه های کوچه ای شب
نه آرزوی بوم
پاسبان و محتسب سایه های نحس
نه آرزوی گرگ کشمیر های قلب
در آسیای خسته ی دهکده ی متروک…
اکنون بر گلویم داس می رود
بر ناز وجود شبدر و شیلبی
بر سبز شاخچه ها
آتش!
اکنون دود وخاکستر و آتش
جوانه ی بودنم سوختند…
اکنون که کرگسان شادند
مرده خواران بیدار
فاخته و ساری و پرستو مجروح
پرپر گلبرگ وجودم با گردباد ها
درگیر
و تو ای مملو از زلالیت شبنم
چونان من خاموش
چونان من چُپ باش!
که وحدت لگ لگ و خفاش
کرگس و زاغ
باز و کبک و روباه
باشه و گنجشک
گرگ و میش
برهم نخورد
و خواب راحت جغد
ریش نبیند.
خاموش!
و گرگان مرا به اتهام بودنم
دریدند
کرگسان به انتظارمرده ام ماندند
و قارقار خزان
آشفتگی گوش هایم خواهند
و شبِ دیدگانم را…
تو ای حوانه ی سبز
تو ای نهال آرزوی باغ
تو ای رُسته در کنار سرو
جرم تو این است
پیوسته دیدگانت صبح
پیوسته دستانت باغ
پیوسته بازوانت ثور
پیوسته هردو پایت میزان
تو همیشه بهار…
نهراس از داس و گلوی نرم من
نهراس از تبر و سینه ستبر کاج
نهراس از عرعر شتران مست
و جنازه های رشقه و گونگو و گندم
بیا با من بهار بیاور و صبح
که زاغ و کرگس و خفاش خوابند و شب
بیا با من بهاری شو
که بهار مرگ خزان است
و روز نابودی خیال شب
و جرم من این است
منم و کیفر لطف عشق
منم و کیفر دیدگان گشوده به پنجره ی صبح
و جرم من این است